آخر هفته
جمعه اول خرداد ماه شدم یه مامان 32 ساله
ولی برخلاف ده پونزده سال پیش که فکر میکردم سی سالگی به بعد دیگه خیلی سن بالا میشی من الان احساس میکنم بیست ساله هستم
نمیدونم شاید بقیه هم این حسو دارن
در سی دو سالگی حس رضایت خوبی از خودم دارم فکر میکنم به چیزایی که میخواستم به موقع اش رسیدم حالا شاید ایده آل از دید افراد متفاوت باشه ولی من راضیم و فقط همین مهمه برام که خودم از روزگارم راضیم
شب تولدم یاسر جان باز منو شرمنده خودش کرد و یه تولد کوچیک اما غافلگیرکننده خونه مامانشون برام گرفت..مرسی بابا یاسر مهربون که از ماه قبل به فکر تولدم بودی و با گرفتن هدیه زیبا خوشحالم کردی هرچند که وجودت تو و لیانا برام هر روزش هدیه اس

جمعه اول خرداد بعد از خوردن صبحانه سریع ماکارانی درست کردم تصمیم گرفتیم ناهار خیلی کوتاه در جنگل بخوریم و لیانا هم کمی بازی کنه و زود برگردیم که بابایی به درساش برسه ..لیانا اول ورودی جنگل چشمش به یه مجموعه بازی کوچیک خورد و اصرار که حتما بریم البته ما خیلی دوست داشتیم بازی کنه ولی لیانا سوار هیچ وسیله ایی نمیشد و بقیه بچه هارو نگاه میکرد ولی اینسری از خجالت تمام وسایل در اومد و دخترم حسابی بازی کرد..
وارد پارک جنگلی که شدیم عمه های لیانا دیدیم که من و لیانا رفتیم پیششون و لیانا با بچه های عمه سرگرم شد و یاسر برگشت خونه به درساش برسه من و لیانا هم تا غروب مهمان عمه ها و عزیز بودیم







آخر هفته 

