لیانالیانا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

ماه کوچولوی مامان و بابا

عکسهای آتلیه

ماه گذشته در آستانه 27 ماهگی با لیانا آتلیه رفتیم روزهای قبل استرس داشتم که نکنه لیانا همکاری نکنه و عکسها خوب نشن چون میخواستیم چندتا عکس سه تایی هم بگیریم شکر خدا خوب بود هرچند که اولش از بغل یاسر پایین نیومد با دیدن آقای عکاس اما کم کم عادی شد البته دستیار عکاس یه خاله خیلی مهربون بود که لیانا خیلی دوستش داشت وکلی باهاش دوست شده بود ولی تو هیچ کدوم از عکسا یه لبخند تحویل آقای عکاس نداد ولی در کل راضی کننده بود یکی از شگردهای خانم دستیار این بود که به لیانا میگفت لیانا اینجارو نگاه کن الان خرگوش یرون میاد دخترک ما هم عاشق خرگوش  الان که عکسا میبینه میگه خرگوش کجاس فداش بشم تو عکسا دنبال این خرگوش میگرده عکسهای در ادامه مطلب...
7 خرداد 1394

شیرین زبون

تکامل زبان لیانا روزانه داره پیشرفت میکنه یعنی دقیقا از صبح که بیدار میشه جملات جدید میگه خیلی با مزه بعضی وقتها که میخواد خودشو لوس کنه موقع ناهار یا شام با یه حالت اخم و دست به سینه میگه من غذا نمیخولم بابا صبحها میخواد سرکار بره میگه بابا سر کار نرو یا دانشگاه میخواد بره میگه بابا مسده نرو مسده یعنی مدرسه دو روزی میشه که صبحها و موقع غروب تب میکنی شب هم مرتب بیدار میشی و بد اخلاقی نمیدونم چرا ولی هبچ علایمی از سرماخوردگی یا ویروس نداری امروز عصر اگه ادامه دار شد دکتر میریم عزیزم چند روز پیش با لیانا رفتیم براش کفش تابستونی بخریم آقای فروشنده هر کفشی میورد لیانا میگفت بزار سرجاش این مال نی نی و تند تند با فروشنده...
6 خرداد 1394

آخر هفته

جمعه اول خرداد ماه شدم یه مامان 32 ساله ولی برخلاف ده پونزده سال پیش که فکر میکردم سی سالگی به بعد دیگه خیلی سن بالا میشی من الان احساس میکنم بیست ساله هستم نمیدونم شاید بقیه هم این حسو دارن در سی دو سالگی حس رضایت خوبی از خودم دارم فکر میکنم به چیزایی که میخواستم به موقع اش رسیدم حالا شاید ایده آل از دید افراد متفاوت باشه ولی من راضیم و فقط همین مهمه برام که خودم از روزگارم راضیم شب تولدم یاسر جان باز منو شرمنده خودش کرد و یه تولد کوچیک اما غافلگیرکننده خونه مامانشون برام گرفت..مرسی بابا یاسر مهربون که از ماه قبل به فکر تولدم بودی و با گرفتن هدیه زیبا خوشحالم کردی هرچند که وجودت تو و لیانا برام هر روزش هدیه اس جمعه اول ...
4 خرداد 1394

خاله ستاره

شنبه گذشته که تعطیل بود خاله مینا پیش ما اومدن خیلییی خوش گذشت لیانا و کارن حسابی با هم سرگرم بودن اولین روز گاهی جیغ همدیگه رو سر وسایل بازی در می آوردن ولی بعدش عادی شدن..لیانا به خاله مینا میگفت خاله ستاره  خیلی به خاله مینا علاقه نشون میداد جوریکه موقع خرید همش دوست داشت بغل خاله ستاره باشه بهترین قسمت ماجرا برای این وروجکها لب ساحل و شن بازی بود طوریکه تمام زندگی منو هم پر از شن میشد حتی جیبهای کارن پر از شن بود در کل روزهای خوبی بود ولی صد حیف که زود تمام شد و خاله ستاره سه شنبه شب برگشتن تهران  وقتی خاله مینا بدرقه کردیم و اومدیم بالا تو خونه لیانا با یه حالت بغضی گفت من خاله ستاره ندارم من کارن ندارم انشالا دوب...
4 خرداد 1394

خوبولم

در فرهنگستان ادب و زبان لیانایی به خوردن همون خوردن میگه ولی به بخورم میگه خوبولم یا خوابیدن همون خوابیدن میگه ولی به بخواب میگه خباب..دخترم هنوز امری نمیتونه بیان کنه دقیا در جملات امری اون ب اول نمیتونه به کلمه اضافه کنه   شش تا رنگ آبی.سبز.زرد.قرمز.سفید.سیاه یاد گرفته و همچنین بلده که در آسمان چی هست خیلی دوست داره کنارش بشینم لگو بازی کنه یا نقاشی بکشه ولی نمیزاره دست به چیزی بزنم مثلا تا مداد رنگی دست بگیرم زود مال خودشو میده به من مال منو میگیره میگه مال لاناااااس یعنی مال لیاناس هیچی منم ترجیح میدم نقش تماشاچی داشته باشم ولی پیشش باشم اسم و فامیلشو کامل میگه ولی خدا نکنه بزنه به در شوخی و مسخره با...
23 ارديبهشت 1394

دختر مهربونم

دیروز با لیانا داشتیم حاضر میشدیم بیرون بریم شالمو که سر کردم خانوم  کوچولو با اعتراض گفت این نه ..اینو رد بیار بعد ابه داخل کمد به شال دیگه اشاره میکرد من شالهای دیگه رو دست میزدم میگفتم این؟میگفت نه و شال خاصی مدنظرش بود شال که عوض کردم و اون شال مورد نظرو پوشیدم لیانا گفت به به چه قشنگه...عزیز دل مادر برای اولین بار در بیست و هفت ماهگی برای مامانش نظر داد چقدر بهم چسبید یه لحظه فکر کردم چند سال دیگه دخترم توی خرید کردن برام نظر میده وایی خدا چه شیرینه این حس  فعلا که پروژه پوشک گیری به حالت تعلیق در اومده تا بیست وهشت ماهگی ..امشب لیانا بدو بدو پیشم  اومد گفت مامان  دستشویی کردم ..خوشحال شدم برای اولین بار بهم گ...
18 ارديبهشت 1394

27 ماهگی

لیانا جون امروز پانزدهم اردیبهشت ماه  بیست و هفت ماهه شد مبارک باشه ماه کوچولوی من دیروز من و لیانا بیرون بودیم از کنار یه عکاسی رد میشدیم گفتم از دخمل عکس پرسنلی بگیرم آخه عاشق عکس پرسنلی کارن جونه بر عکس آتلیه خیلی با خانوم عکاس دوست شد و عکسش هم خوب شد البته یه کم لباسش تو عکس جمع شده که دوباره باید ببرمش عکس بگیره.. هفته گذشته  سه شنبه رفتیم سه تایی آتلیه عکس گرفتیم اولش لیانا از بغل بابایی پایین نمیومد ولی بعدش با تلاشهای خانومی که دستیار عکاس بودن کم کم یخش باز شد  ولی به آقای عکسا اصلا رو نداد  حتی یه لبخند هم نزد..ولی عکسا خوب شدن بنظرم منتظرم عکسا چاپ بشن ببینم چطورن امروز عزیز جون و بابا جون از م...
16 ارديبهشت 1394

بدرقه بابایی

لیانا و باباش خیلی خیلی بهم وابسته هستند یعنی من بین اطرافیان که بچه هایی در رده سنی لیانا هستن همچین رابطه ایی ندیدم  یعنی بابایی همش چشمش به لیاناس و قربون صدقه اش میره و صد البته لیانا که چشماش برق دیگه ایی میزنه وقتی باباش در کنارشه ولی همچین وابستگیهایی مشکلات زیادی هم داره یکی اینکه هر موقع بابا میخوان سر کا یا دانشگاه برن اگه لیانا بیدار باشه  باید یه جوری من سعی کنم لیانارو سرگرم کنم با چیزی یا توی تختش بزارم بازیهای پر سر و صدا کنیم  گاهی به بهانه اب بازی حمام میبردمش مه جدیدا تا اسم اب بازیو بیاریم میدونه بابا میخوان برن اصلا راضی نمیشه ..اونم برای دو سه دقیقه چون فورا سراغ باباشو مگره و تا نیم ساعت گریههه...
12 ارديبهشت 1394

روزانه های بهاری

روزهای اردیبهشتی ما هم مثل روزهای دیگه آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی مییگذره خدارو به خاطر این روزهای آروم و تکراری شکر میکنم خدایا این روزها هرچقدر تکراری باشن از نگاه عادی ولی در پس مطلب روزگارمون کلی عشق و تلاش و دوندگی هست روزهای به ظاهر آروم و روتین اما در عمق تلاش و بدو بدو..همسر که حسابی مشغول کار و درس حتی وقت خوابیدن نداره درسهاش هم سنگین و زیاد که احتیاج به مطالعه زیاد داره که شکر خدا با برنامه ریزی تونسته از پسشون بربیاد سعی میکنم ظهر نزارم لیانا بخوابه که شبها بابا به هزارتا درس و تحقیق و پروژه اش برسه ولی خیلی از مسولیتهارو هم من سعی میکنم انجام بدم مثل خرید و کارهای بانکی که اغلب سه نفره خرید رفتنمون فعلا تعطیله و من و دختری مسول...
4 ارديبهشت 1394

بازی و سرگرمی

چهارشنبه با لیانا رفتیم فروشگاه محصولات کانون فکری فرهنگی کودک و نوجوان  برای لیانا چندتا کتاب لگو و خمیر بازی گرفتم که خسابی عاشقشونه و باهاشون سرگرمه..خداروشکر درکش به حدی رسیده که خمیر بازی دهن نمیزاره..دیگه من و لیانا از بیشتر وقتمون صرف کتاب خوندن یا ساخت اشکال مختلف با لگو و خمیربازیه این کتابهای جدید لیانا چند روز پیش لیانا خانوم دو تا دنبل از دوران قبل از مادر شدنم که باشگاه میرفتم از داخل کمد پیدا کرد و مشغول بازی و نقاشی روی دنبل ها شد دیدم داره با خودش حین بازی حرف میزنه به دنبلها اشاره میکرد میگفت یکی مامانه یکی بابا   ...
4 ارديبهشت 1394